نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
شايد اين جمعه بيايد شايد...
   

ياران امام زمان (عج)

جبرئيل‏

«جبرئيل»، يكى‏ازچهار فرشته مقرّب و برترين آنهاست. او در اديان ابراهيمى رابط ميان‏خداوند و پيامبران است. در كتاب‏هاى دينى يهوديت، مسيحيت و اسلام از نقش جبرئيل بسيار ياد شده است. جبرئيل، ابراهيم‏عليه السلام را از آتش به فرمان خدا نجات داد و از موسى‏عليه السلام در مبارزه با فرعون حمايت كرد. هنگام خروج بنى‏اسرائيل از مصر، فرعونيان را به بحر احمر كشانيد و در آن غرق كرده بر شموئيل ظاهر شد و به داوود عليه السلام ساختن زره آموخت. او زكرياعليه السلام رابه ولادت يحيى‏عليه السلام و مريم‏عليها السلام را به ولادت عيسى‏عليه السلام بشارت داد.

 در سنت اسلامى و قرآن كريم، جبرئيل همان «روح القُدُس» است. دليل صريح اين مطلب، آيه 102 سوره «نحل» است:

 

 «قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ القُدُسِ مِنْ رَبِّكَ»

«بگو آن (قرآن) را روح القدس از سوى پروردگارت نازل كرده است».

 

در آيه 97 سوره «بقره» نيز آمده است:

 رواياتى چند، نقش آن فرشته بزرگ الهى را در قيام عظيم و جهانى حضرت مهدى‏عليه السلام، به روشنى بيان كرده و از او به عنوان اولين كسى كه با حضرت مهدى‏عليه السلام بيعت خواهد كرد، نام برده است.

 

 در بعضى از روايات آمده است: او به همراه خيل عظيمى از فرشتگان، هنگام ظهور در محضر آخرين حجّت الهى حاضر شده و به يارى آن حضرت خواهند شتافت.

 

 امام صادق‏عليه السلام در قسمتى از يك روايت طولانى فرموده است:

 

 «... فَاَوّلُ مَنْ يُبايِعُهُ ذَلكَ الطائِرُ وَهُوَ وَاللَّهِ جَبْرَئيل‏عليه السلام»؛

اخيار

«اخيار» در لغت به معناى نيكان و انسان‏هاى نيك رفتار است. در فرهنگ مهدوى گروهى از ياران خاصّ حضرت مهدى‏عليه السلام و از جمله 313 تن هستند كه از عراق به آن حضرت مى‏پيوندند و بين ركن و مقام با ايشان بيعت مى‏كنند.

 

 امام باقرعليه السلام در اين باره فرمود:

 «يُبَايِعُ القائِمَ بَيْنَ الرُّكْنِ وَالمَقَامِ ثَلاثُمِائَةٍ وَ نَيِّفٌ عِدَّةُ اَهلِ بَدْرٍ فِيهِمُ النُّجَباءُ مِنْ اَهْلِ مِصْرَ وَالاَبْدالُ مِنْ أَهلِ الشّامِ وَالاَخْيارُ مِنْ‏اَهْلِ الْعِراقِ...»؛

 «سيصد و چند نفر به تعداد اهل بدر با قائم بين ركن و مقام بيعت مى‏كنند. در بين آنان نجبا از اهل مصر، ابدال از اهل شام و اخيار از اهل عراق مى‏باشند...».

فرود آمدن عيسى بن مريم (ع)

فرود آمدن پيامبر بزرگ خدا عيسى بن مريم از آسمان به هنگام قيام امام مهدى‏عليه السلام، از ديدگاه همه مسلمانان - با وجود اختلاف در مذهب - يك واقعيت ثابت و از امورى است كه ترديد در آن راه ندارد.

 شايد تنها حكمت فرود آمدن آن حضرت در قيام امام مهدى‏عليه السلام، تقويت حركت جهانى آن حضرت و اعتراف و تصديق به حقانيت آن وجود گران مايه و امامت او است. بويژه كه حضرت عيسى‏عليه السلام به امام مهدى‏عليه السلام اقتدا مى‏كند و به امامت او نماز مى‏گزارد و امامت جهانى و آسمانى او را تصديق و تأييد مى‏كند.

 فرود آمدن عيسى‏عليه السلام از آسمان به زمين، از شگفت‏انگيزترين حوادث تاريخ، مهم‏ترين رخدادها، بزرگ‏ترين نشانه‏ها و پرشكوه‏ترين دلايل بر حقانيت امام مهدى‏عليه السلام است. آيا شگفت‏انگيز نيست كه انسانى، مدتى در روى زمين زندگى كند، آنگاه به آسمان‏ها عروج نمايد و در آنجا هزارها سال زندگى كند، و هم گام با قيام جهانى حضرت مهدى‏عليه السلام به خواست خدا و دستور او، فرود آيد و ضمن تصديق و اقرار به امامت آن حضرت، با او نماز بگزارد و حركت نجات بخش و آسمانى آن حضرت را يارى كند؟

 

 ابوبصير گويد:

[به امام صادق‏عليه السلام ]عرض كردم: اى پسر رسول خدا! قائم شما اهل بيت كيست؟ فرمود:

 

«يا اَبا بَصيرٍ هُوَ الخامِسُ مِنْ وُلْدِ ابني مُوسى‏، ذلِكَ ابنُ سَيِّدَةِ الاِماءِ، يَغيبُ غَيْبَةً يَرْتابُ فيها المُبْطِلُونَ، ثُمَّ يُظْهِرُهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ فَيَفْتَحُ اللهُ عَلى‏ يَدِهِ مَشارِقَ الاَرضِ وَمَغارِبَها، وَيَنزِلُ رُوحُ اللهِ عيسَى بنُ مَرْيَمَ‏عليها السلام فيُصَلِّى خَلْفَهُ وَتُشْرِقُ الاَرضُ بنورِ رَبِّها...» ؛

«اى ابوبصير! او پنجمين از فرزندان پسرم موسى است. او فرزند سيده كنيزان است و غيبتى كند كه باطل جويان در آن شك كنند. پس خداى تعالى او را آشكار كند و بر دست او شرق و غرب عالم را بگشايد و روح اللّه عيسى بن مريم‏عليه السلام فرود آيد و پشت سر او نماز گزارد و زمين به نور پروردگارش روشن گردد...».

يالثارات الحسين‏عليه السلام

«ثار» در لغت به معناى خونخواهى است.

 

 «يالثارات الحسين‏عليه السلام» شعار ياران حضرت مهدى‏عليه السلام است كه به خون خواهى امام حسين‏عليه السلام، هنگام قيام آن حضرت سر خواهند داد. به اين معنا كه «كجايند قاتلان حسين‏عليه السلام»(2) و يا به اين معنا كه «كجايند خونخواهان حسين‏عليه السلام».

 

 امام صادق‏عليه السلام در اين باره فرمود:

 

 «... وَهُمْ مِنْ خَشيَةِ اللَّهِ مُشْفِقُونَ يَدعُونَ بِالشَّهادَةِ وَيَتَمَنَّونَ اَنْ يُقتَلُوا فِي سَبيلِ اللّهِ شِعارُهُم يَا لَثاراتِ الحُسَينِ‏عليه السلام اِذا سَارُوا يَسيِرُ الرُّعبُ اَمَامَهُمْ مَسِيرَةَ شَهرٍ» ؛ (3)

 

«ياران مهدى... تنها ازخدا مى‏ترسند و فرياد «لا اله الاّ اللّه» آنان بلند است و همواره در آرزوى شهادت وكشته شدن در راه خدايند. شعار آنان «يالثارات الحسين» است. (بياييد به طلب خون حسين و ياران‏

 

 حسين‏عليه السلام). به هر سو كه روى آورند، ترسِ از آنان، پيشاپيش در دل مردم افتد».(4)

 

 البته در پاره‏اى از روايات، از آن به عنوان شعار فرشتگانى كه هنگام قيام براى يارى حضرت مهدى‏عليه السلام حضور مى‏يابند، ياد شده است.

سيصد و سيزده

در روايات فراوانى گفته شده است: «تعداد ياران خاصّ حضرت مهدى‏عليه السلام 313 تن است». اين عدد نيز مانند بسيارى از اعداد ديگر، داراى رمز و رازهايى است كه بر ما پنهان و پوشيده است. با توجّه به رواياتى كه اين عدد در آنها به كار رفته؛ مى‏توان به موارد ذيل اشاره كرد:

 

  1 . ياران حضرت طالوت‏

 امام باقرعليه السلام ذيل آيه شريفه «إِنَّ اللَّهَ مُبْتَليكُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنّي وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنّي»(1) فرمود: «فَشَرِبُوا مِنهُ اِلاّ ثَلاثِمأة وَثَلاثَةَ عَشَرَ رَجُلاً...»؛ «پس همه كسانى كه آزمايش شدند تخلف كردند و تنها موفقين از اين آزمايش 313 تن بودند».

 

 2 . پيامبران مرسل‏

 امام جوادعليه السلام در نوشته‏اى به عبدالعظيم حسنى مرقوم فرمود: «خداوند - تعالى - 124 هزار پيامبر فرستاد كه مرسلين از ايشان 313 تن بودند...».

 

 3 . ياران پيامبرصلى الله عليه وآله در جنگ بدر

 طبق نظر مشهور آن است كه ياران پيامبرصلى الله عليه وآله در جنگ بدر، 313 تن بوده‏اند.

 

 4 . ياران خاصّ مهدى‏عليه السلام هنگام ظهور

 در اين باره روايات فراوانى وجود دارد كه تنها برخى از آنها از اين قرار است:

 

 «... آن گاه پيشواى دين و امام مسلمين آنها را به سوى خود فرا مى‏خواند، و خداوند طبق مشيت خود آنان را گرد مى‏آورد، آن گاه تعداد 313 تن از اقطاب و اكناف جهان به سوى او مى‏شتابند».

 

 امام باقرعليه السلام فرمود:

«ياران قائم 313 تن هستند، كه برخى از فرزندان عجم (غير عرب) هستند؛ در روز روشن سوار بر ابر آورده مى‏شوند و برخى از آنها در حالى كه در رختخواب خود خوابيده‏اند، از رختخواب برده مى‏شوند و در مكه بدون وعده قبلى به محضر آن حضرت مى‏رسند».

 

 ايشان پس از بيعت اوّلين بيعت كننده؛ يعنى، فرشته وحى (جبرئيل) با آن حضرت بيعت خواهند كرد.

 

 امام صادق‏عليه السلام در وصف اين افراد فرموده است:

«گويا به قائم مى‏نگرم كه بر منبر كوفه است و اصحابش - كه 313 تن و به شمار اصحاب جنگ بدر هستند - در اطراف او مى‏باشند. آنان پرچمداران و حاكمان خداى تعالى بر خلقش در زمين هستند...».

 

 امام باقرعليه السلام مى‏فرمايد:

 

«... به خدا سوگند 313 تن از مردان نزد او مى‏آيند، كه با آنان پنجاه زن نيز هستند...».(10)

 

اين موضوع والايى مقام زن و حد بالاى رشد و تكامل او را روشن مى‏سازد. اثر تربيتى اين موضوع مهم،

 

در جامعه كنونى - كه جامعه منتظر است - مى‏تواند خودآيى زنان و بازشناسى توان رشد و بازيابى شخصيت آنان باشد. براى شركت در آن دگرگونى و انقلاب بزرگ و جهانى، زنان از هم اكنون بايد با معيارهاى دقيق اسلامى و اخلاقى، شخصيت خود را بسازند و در بعد علم و عمل تكامل يابند، و بدانند كه هم اكنون و در آينده، مسؤوليت‏هاى بزرگى بر عهده دارند، و در آينده نقش‏هاى اصولى‏ترى را به انجام خواهند رسانيد. پس ناگزير از هم اكنون به شناخت دقيق و درست اسلام بپردازند و در تربيت خويش بكوشند تا پيش از ظهور، در جامعه زنان منتظر قرار گيرند، و در دوران ظهور شايستگى شركت در آن حركت بزرگ و كمك رساندن به داعى حق را داشته باشند.

اصحاب كهف

در قصص قرآنى «اصحاب كهف»، نام گروهى از مؤمنان است كه از ستم پادشاهى مشرك به غارى

 پناه بردند و ساليانى دراز به خواب عميقى فرو رفتند. بر پايه روايات، اين پادشاه مشرك «دقيانوس» و

محل واقعه «افسوس» دانسته شده است.

 

 داستان اين گروه با اشاراتى كوتاه در اوايل سوره «كهف» ذكر شده است. در آن سخن از يكتا پرستانى است كه براى گريز از پرستش خدايان دروغين، به غارى پناه بردند تا از گزند ستمكاران بت‏پرست برهند. خوابى كه آنان را در ربود، به فرمان پروردگار ساليانى به طول انجاميد و در اين مدت، چنان هيبتى داشتند كه كسى را ياراى نزديك شدن و نگريستن به آنان نبود. آنان را بيدار مى‏پنداشتند.

 

 اين خفتگان ساليانى چند را (بر پايه آيات قرآنى 309 سال) در همان حال گذراندند. چون به خواست الهى از خواب برخاستند، چنان گمان بردند كه تنها روزى يا كمى بيشتر از روز خواب بوده‏اند. چون يكى از ايشان براى فراهم آوردن غذا به شهر در آمد، مردم از حال شگفت انگيزشان آگاهى يافتند و بر آن شدند تا بر در غار آنان مسجدى به پا سازند.

 

 آنچه اين انسان‏ها را به بحث مهدويّت مرتبط مى‏سازد، رواياتى است كه از آنان به عنوان جمعى از ياران حضرت مهدى‏عليه السلام ياد شده است آنان در اين بازگشت از حكومت جهانى عدل و قسط بهره وافرى خواهند برد.

 البته برخى از مفسرين اهل سنّت نيز به زنده شدن اصحاب كهف در دوران ظهور حضرت مهدى‏عليه السلام اشاره نموده‏اند.

در روايات گروه‌هايي ديگر نيز جزو ياران امام (عج) شمره شده‌اند كه در اينجا فقط به ذكر نام آنها كفايت مي‌كنيم:

-          احمد بن اسحاق قمي

-          اوتاد

-          نجبا

-          ياران حضرت مهدى‏عليه السلام (خاص )

-          عصائب

پيام هاي ديگران        link        شنبه، 25 آذر، 1385 - حميد

زندگانی امام عصر (عج)

زن و فرزند حضرت مهدى‏عليه السلام‏

از مجموع روايات سه احتمال درباره زن و فرزندان حضرت مهدى‏عليه السلام به دست مى‏آيد:

 1. اساساً حضرت مهدى‏عليه السلام ازدواج نكرده است.

 2. ازدواج انجام گرفته، ولى اولاد ندارد.

 3. ازدواج كرده و داراى فرزندانى نيز هست.

 لازمه احتمال اوّل اين است كه امام معصوم‏عليه السلام، يكى‏ازسنّت‏هاى مهم‏اسلامى را ترك كرده باشد واين با شأن امام سازگار نيست. اما از طرفى چون مسأله غيبت مهم‏تراست وازدواج مهم؛ ازاين‏رو ترك ازدواج - با توجه به آن امر مهم‏تر - اشكالى ايجاد نمى‏كند و گاهى براى مصلحت‏بالاتر، لازم‏وواجب‏نيز هست.

 براى تأييد اين قول مى‏توان موارد ذيل را بيان كرد:

 1. رواياتى‏حضرت خضررا به‏عنوان كسى معرفى كرده كه وحشت تنهايى حضرت مهدى‏عليه السلام را در دوران غيبت برطرف مى‏سازد و درحالى‏كه آنحضرت زن و فرزند داشت، نيازى به او نبود.

 امام‏رضاعليه السلام فرمود:

«خضرعليه السلام از آب حيات نوشيد و او زنده است... خداوند به واسطه او تنهايى قائم ما را در دوران غيبتش به انس تبديل كند و غربت و تنهايى‏اش را با وصلت او مرتفع سازد».

 2. در روايات فراوانى از آن حضرت با القاب فريد (تك) و وحيد(تنها) ياد شده است و اين با زن و فرزند داشتن منافات دارد.

 3. دسته‏اى از روايات، ملازمان حضرتش را در دوران غيبت تنها سى تن از ياران خاصّ آن حضرت ذكر كره است.

امام صادق‏عليه السلام دراين باره‏فرمود:

«لابُدَّ لِصاحِبِ هَذَا الاَمْرِ مِنْ غَيْبَةٍ وَلابُدَّ لَهُ فى غَيبَتِهِ مِنْ عُزلَةٍ و نِعمَ المَنزِلُ طَيْبَةُ وَ ما بِثَلاثِينَ مِنْ وَحْشَةٍ» ؛

 اما احتمال دوم (پذيرش اصل ازدواج بدون داشتن اولاد) جمع مى‏كند بين انجام سنّت اسلامى و عدم انتشار مكان و موقعيت آن حضرت. اما اين اشكال هست كه اگر قرار باشد، آن حضرت شخصى را به عنوان همسر برگزيند، يا بايد بگوييم كه عمر او نيز مانند عمر حضرت طولانى است - كه بر اين امر دليلى نداريم - يا اينكه بگوييم مدتى با آن حضرت زندگى كرده و از دنيا رفته است. در اين صورت، حضرت به سنّت ازدواج عمل كرده و پس از آن، تنها و بدون زن و فرزند زندگى را ادامه مى‏دهد.

 احتمال سوم آن است كه آن حضرت ازدواج كرده و داراى اولاد نيز هست و آنان نيز فرزندانى دارند و...

 اين مسأله، افزون بر اينكه دليل محكمى ندارد، با اين اشكال اساسى روبه‏رو است كه اين همه اولاد و اعقاب، بالاخره روزى در جست و جوى اصل خويش بر مى‏آيند و همين كنجكاوى و جست و جو، مشكل ساز است و با فلسفه غيبت حضرت مهدى‏عليه السلام نمى‏سازد.

 برخى خواسته‏اند با تمسك به داستان «جزيره خضراء»، بگويند كه امام عصرعليه السلام فرزندانى دارد و بر آن جزيره، زير نظر وى، جامعه نمونه و تمام عيار اسلامى را تشكيل داده‏اند! لكن با بررسى‏هاى گسترده‏اى كه انجام گرفته، جزيره خضراء، افسانه‏اى بيش نيست و هيچ واقعيت ندارد. (جزيره خضراء)

 علامه مجلسى‏رحمه الله اين داستان را جداگانه در نوادر بحارالانوار نقل كرده، مى‏نويسد: «چون در كتاب‏هاى معتبر بر آن دست نيافتم، آن را در فصلى جداگانه آوردم».

 شيخ آقا بزرگ تهرانى اين داستان را داستانى تخيلى شمرده است.

 افزون بر اين، داستان به گونه‏اى است كه نمى‏توان آن را پذيرفت! تناقضات فراوان، سخنان بى‏اساس و... از اشكالات اساسى آن است و در سلسله سند آن، افراد ناشناخته‏اى وجود دارد كه نمى‏توان بر آن اعتماد كرد، بنابراين، از اين راه نمى‏توان زن و اولادى براى حضرت مهدى‏عليه السلام ثابت نمود.

پيام هاي ديگران        link        یکشنبه، 5 آذر، 1385 - حميد

قيامت و منجی (عج)

 

اشْراطُ السّاعَة

«اشراط» (جمع «شَرَط») به معناى علامت است. بنابراين «اشراط الساعة» به معناى نشانه‏هاى نزديك شدن قيامت است.

اين اصطلاح بر مجموع حوادثى اطلاق مى‏شود كه پيش از واقعه عظيم قيامت، اتفاق خواهد افتاد.

 تعبير «اَشْراطُ السَّاعَة» تنها يك بار در قرآن كريم به كار رفته است:

 «فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ السَّاعَةَ أَنْ تَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً فَقَدْ جاءَ أَشْراطُها فَأَنَّى لَهُمْ إِذا جاءَتْهُمْ ذِكْراهُمْ»

«آيا آنها جز اين انتظارى دارند كه قيامت ناگهان بر پا شود؛ [آن گاه ايمان آورند] در حالى كه هم اكنون نشانه‏هاى آن آمده است، اما هنگامى كه بيايد تذكر و ايمان آنها سودى نخواهد داشت».

 در روايات - به‏ويژه از طريق اهل سنّت- اين‏انگاره، فراوان مورد اشاره قرار گرفته است.

 يكى از حوادث مهمى كه در آستانه قيامت رخ خواهد داد و مورد اتفاق شيعه و اهل سنّت است، ظهور مردى از خاندان پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله مى‏باشد.

 

 شيعه معتقد است:

 او فرزند امام حسن عسكرى‏عليه السلام است كه در سال 255 ق. متولد شده و هم‏اكنون به قدرت الهى زنده است. هر گاه خداوند اراده كند، او پرچم قيام را بر دوش خواهد گرفت و تا او نيايد و حكومت عدل را در گيتى برپاى ندارد، عمر جهان به سر نمى‏رسد و قيامت بر پا نمى‏گردد.

 به نظر مى‏رسد روايات بيانگر نشانه‏هاى ظهور و روايات حكايتگر نشانه‏هاى برپايى قيامت، در هم آميخته شده باشند.

 پيامبر گرامى اسلام مى‏فرمايد:

 «عَشرٌ قَبْلَ السَّاعَةِ لابُدَّ مِنْها السُّفيَانِىُّ وَالدَّجّالُ وَالدُّخانُ وَالدّابَّةُ وَخُروُجُ القائِمِ وَطُلُوعُ الشَّمْسِ مِنْ مَغْرِبِهَا وَنُزُولُ عِيسى‏عليه السلام وَخَسْفٌ بِالْمَشرِقِ وَخَسْفٌ بِجَزيرَةِ العَرَبِ وَنَارٌ تَخْرُجُ مِنْ عَدَن تَسُوقُ النّاسَ اِلَى المَحْشَرِ»

«ده چيز، پيش از برپايى قيامت، به ناگزير رخ خواهد داد: خروج سفيانى و دجّال، پيدا شدن دود و جنبنده، خروج قائم، طلوع خورشيد از مغرب آن، فرود آمدن حضرت عيسى‏عليه السلام از آسمان، فرو رفتن [در زمين‏] در ناحيه مشرق و فرو رفتن در منطقه جزيرةالعرب و آتشى كه از انتهاى عدن بر مى‏خيزد و مردمان را به سوى صحراى محشر مى‏كشاند».

 بر اين اساس، همه نشانه‏هاى ظهور، به گونه‏اى نشانه‏هاى قيامت هم هستند؛ ولى همه نشانه‏هاى قيامت، نمى‏توانند نشانه‏هاى ظهور باشند؛ زيرا ممكن است، برخى از آنها پس از ظهور حضرت مهدى‏عليه السلام واقع شوند.

 يكى از مشروح‏ترين و جامع‏ترين احاديث در اين زمينه، حديثى است كه ابن عباس از پيغمبر گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله در داستان حجةالوداع نقل كرده و حاوى نكات ارزشمند فراوانى است. او مى‏گويد: «ما با پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله در «حجةالوداع» بوديم، حضرت حلقه در خانه كعبه را گرفت و رو به ما كرد و فرمود: آيا شما را از «اَشْراطُ السَّاعة» آگاه كنم و سلمان - كه در آن روز از همه به پيامبرصلى الله عليه وآله نزديك‏تر بود - عرض كرد: آرى اى رسول خدا!

 فرمود: از نشانه‏هاى قيامت تضييع نماز، پيروى از شهوات، تمايل به هواپرستى، گرامى داشتن ثروتمندان و فروختن دين به دنيا است. در اين هنگام است كه قلب مؤمن در درونش آب مى‏شود - آن چنان كه نمك در آب [ذوب مى‏شود] - از اين همه زشتى‏ها كه مى‏بيند و توانايى بر تغيير آن ندارد.

 

 سلمان گفت: اى رسول خدا! آيا چنين امرى واقع مى‏شود؟

 فرمود: آرى، سوگند به آن كس كه جانم به دست اوست! در آن زمان، زمامدارانى ظالم، وزرايى فاسق، كارشناسانى ستمگر، و امنايى خائن بر مردم حكومت مى‏كنند.

 سلمان پرسيد: اى رسول خدا! آيا اين امر واقع مى‏شود؟

 فرمود: آرى سوگند به آن كس كه جانم در دست اوست! در آن هنگام زشتى‏ها، زيبا و زيبايى‏ها، زشت مى‏شود. امانت به خيانتكار سپرده مى‏شود و امانتدار خيانت مى‏كند. دروغگو را تصديق و راستگو را تكذيب مى‏كنند.

 سلمان پرسيد: اى رسول خدا! آيا چنين چيزى واقع مى‏شود؟!

 فرمود: آرى، سوگند به كسى كه جانم در دست اوست! در آن روز حكومت به دست زنان، و مشورت با بردگان خواهد بود، كودكان بر منبرها مى‏نشينند و دروغ، «ظرافت» و زكات «غرامت» و بيت‏المال «غنيمت» محسوب مى‏شود.

 مردم به پدر و مادر [خود] بدى مى‏كنند و به دوستانشان نيكى و ستاره دنباله‏دار در آسمان ظاهر مى‏شود.

 سلمان گفت: اى رسول خدا! آيا اين امر واقع مى‏شود؟!

 فرمود: آرى سوگند به كسى كه جانم به دست اوست! در آن زمان زن با شوهرش شريك تجارت مى‏شود (و هر دو تمام تلاش خود را در بيرون خانه و براى ثروت اندوزى به كار مى‏گيرند). باران كم مى‏شود. صاحبان كَرَم خسيس و تهى‏دستان، حقير شمرده مى‏شوند. در آن هنگام بازارها به يكديگر نزديك مى‏گردد. يكى مى‏گويد چيزى نفروختم و ديگرى مى‏گويد سودى نبردم! همه زبان به شكايت و مذمت پروردگار مى‏گشايند!

 سلمان گفت: اى رسول خدا! آيا اين امر واقع مى‏شود؟!

 فرمود: آرى سوگند به كسى كه جانم در دست اوست! در آن زمان اقوامى به حكومت مى‏رسند كه اگر مردم سخن بگويند، آنان را مى‏كشند، و اگر سكوت كنند، همه چيزشان را مباح مى‏شمرند! اموال آنها را غارت مى‏كنند و احترام‏شان را پايمال و خون‏هاى‏شان را مى‏ريزند! دل‏ها را پر از عداوت و وحشت مى‏كنند، و همه مردم را ترسان و خائف و مرعوب مى‏بينى!

 سلمان عرض كرد: اى رسول خدا! آيا اين امر واقع مى‏شود؟!

 فرمود: آرى، قسم به آن كسى كه جانم به دست او است! در آن هنگام چيزى از مشرق و چيزى از مغرب مى‏آورند (قوانينى از شرق و قوانينى از غرب) و امت من متلوّن مى‏گردد! واى در آن روز بر ضعفاى امت از آنها و واى بر آنها از عذاب الهى! نه بر صغير رحم مى‏كنند، نه به كبير احترام مى‏گذارند و نه گنهكارى را مى‏بخشند! بدن‏هاى‏شان همچون آدميان است؛ اما قلب‏هاى‏شان قلب‏هاى شيطان‏ها است.

 سلمان گفت: اى رسول خدا! آيا اين امر واقع مى‏شود؟!

 فرمود: آرى سوگند به آن كسى كه جانم در دست او است! در آن زمان مردان به مردان قناعت مى‏كنند و زنان به زنان و بر سر پسران به رقابت بر مى‏خيزند؛ همان‏گونه كه براى دختران در خانواده‏هاى‏شان! مردان، خود را شبيه زنان و زنان خود را شبيه مردان مى‏كنند! زنان بر زين سوار مى‏شوند (و به خودنمايى مى‏پردازند)؛ لعنت خدا بر آنان باد!

 سلمان عرض كرد: اى رسول خدا! آيا اين امر واقع مى‏شود؟!

 فرمود: آرى سوگند به كسى كه جانم در دست او است! در آن زمان به تزيين مساجد مى‏پردازند، آن‏چنان كه يهود و نصارا معابد را تزيين مى‏كنند! قرآن‏ها را مى‏آرايند (بى‏آنكه به محتواى آن عمل كنند)! مناره‏هاى مسجد طولانى و صفوف نماز گزاران فراوان مى‏شود؛ اما دل‏ها نسبت به يكديگر دشمن و زبان‏ها مختلف است!

 سلمان گفت: اى رسول خدا! آيا اين امر واقع مى‏شود؟!

 فرمود: آرى سوگند به كسى كه جانم در دست او است! در آن هنگام پسران امت من با طلا تزيين مى‏كنند و لباس‏هاى ابريشمين حرير و ديباج مى‏پوشند و از پوست‏هاى پلنگ براى خود لباس تهيه مى‏كنند!

 سلمان عرض كرد: اى رسول خدا! آيا اين امر واقع شدنى است؟!

 فرمود: آرى سوگند به كسى كه جانم به دست او است! در آن هنگام زنا آشكار مى‏گردد. معاملات با غيبت و رشوه انجام مى‏گيرد. دين را فرو مى‏نهند و دنيا را بر مى‏دارند!

 سلمان گفت: اى رسول خدا! آيا اين امر شدنى است؟!

 فرمود: آرى، سوگند به كسى كه جانم به دست او است! در آن هنگام طلاق فزونى مى‏گيرد، و حدّى براى خدا اجرا نمى‏شود؛ اما با اين حال به خدا ضرر نمى‏زنند (خودشان زيان مى‏بينند).

 سلمان عرض كرد: اى رسول خدا! آيا اين شدنى است؟!

 فرمود: آرى، سوگند به كسى كه جانم به دست او است! در آن هنگام زنان خواننده مى‏شوند. آلات لهو و نوازندگى آشكار مى‏شود و اشرار امتم به دنبال آن مى‏روند!

 سلمان گفت: اى رسول خدا! آيا اين شدنى است؟!

 فرمود: آرى سوگند به كسى كه جانم به دست او است! در آن هنگام، ثروتمندان امتم، براى تفريح به حج مى‏روند و طبقه متوسط براى تجارت، و فقيران آنها براى ريا و تظاهر! در آن زمان اقوامى پيدا مى‏شوند كه قرآن را براى غير خدا فرا مى‏گيرند و با آن همچون آلات لهو، رفتار مى‏كنند! و اقوامى روى كار مى‏آيند كه براى غير خدا علم دين فرا مى‏گيرند! فرزندان نامشروع فراوان مى‏شوند، و قرآن را به صورت غنا مى‏خوانند و براى دنيا بر يكديگر سبقت مى‏گيرند.

 سلمان عرض كرد: اى رسول خدا! آيا اين امر واقع مى‏شود؟!

 فرمود: آرى، سوگند به كسى كه جانم به دست او است! اين در زمانى است كه پرده‏هاى حرمت دريده و گناه فراوان مى‏شود. بدان بر نيكان مسلط مى‏گردند. دروغ زياد و لجاجت آشكار مى‏شود. فقر فزونى مى‏گيرد. مردم با انواع لباس‏ها بر يكديگر فخر مى‏فروشند. باران‏هاى بى‏موقع مى‏بارد. قمار و آلات موسيقى را جالب مى‏شمرند، و امر به معروف و نهى از منكر را زشت مى‏دانند؛ به گونه‏اى كه مؤمن در آن زمان از همه امت خوارتر مى‏شود. قاريان قرآن و عبادت كنندگان پيوسته به يكديگر بدگويى مى‏كنند و آنها را در ملكوت آسمان‏ها افرادى پليد و آلوده مى‏خوانند.

 سلمان عرض كرد: اى رسول خدا! آيا اين امر واقع مى‏شود؟!

 فرمود: آرى، سوگند به كسى كه جانم در دست او است! در آن هنگام ثروتمند رحمى بر فقير نمى‏كند، تا آنجا كه نيازمندى در ميان جمعيت به پا مى‏خيزد و اظهار حاجت مى‏كند، و هيچ كس چيزى در دست او نمى‏نهد!

 سلمان گفت: اى رسول خدا! آيا اين امر شدنى است؟!

 فرمود: آرى سوگند به كسى كه جانم به دست او است! در آن هنگام «رويبضة» سخن مى‏گويد!

 سلمان عرض‏كرد: پدر ومادرم فدايت باد اى رسول خدا! «رويبضة» چيست؟

 فرمود: كسى درباره محروم سخن مى‏گويد كه هرگز سخن نمى‏گفت (و كسى اظهار نظر مى‏كند كه مجال اظهار نظر به او نمى‏دادند).

 

 در اين هنگام طولى نمى‏كشد كه فريادى از زمين بر مى‏خيزد، آن چنان كه هر گروهى خيال مى‏كند اين فرياد در منطقه آنها است.

 باز مدتى كه خدا مى‏خواهد به همان حال مى‏مانند، سپس در اين مدت زمين را مى‏شكافند و زمين پاره‏هاى دل خود را بيرون مى‏افكند. فرمود: منظورم طلا و نقره است. سپس به ستون‏هاى مسجد با دست مباركش اشاره كرد و فرمود: همانند اينها! و درآن روز ديگر طلا ونقره‏به‏درد نمى‏خورد.

 [و فرمان الهى فرا مى‏رسد]. اين است معناى سخن پروردگار:

 «فَقَدْ جاءَ اَشْراطُها»

پيام هاي ديگران        link        شنبه، 27 آبان، 1385 - حميد

ملاقات با امام عصر (عج)

يكى از واژگانى كه در فرهنگ عمومى «مهدويّت» بسيار مورد توجه است، بحث «ملاقات» است كه در طول غيبت حضرت مهدى‏عليه السلام همواره محل بحث و گفت‏وگو بوده است: آيا ملاقات با آن حضرت در طول غيبت امكان دارد يا خير؟ البته مقصود از امكان در اينجا امكان عقلى نيست؛ بلكه تحقّق خارجى است.

 درباره ملاقات با حضرت مهدى‏عليه السلام در دوران غيبت - به ويژه غيبت كبرى - دو ديدگاه وجود دارد:

 1. ديدگاهى كه نه تنها ملاقات كه ارتباط با آن حضرت را تأييد نمى‏كند و لزومى براى آن نمى‏بيند.

 2. ديدگاهى كه بر امكان ارتباط و ملاقات و وقوع آن اصرار مى‏ورزد.

 هر دو نظر نيز براى خود مستنداتى از روايات ذكر كرده‏اند كه در محل خود قابل بررسى است.

 

 ملاقات با حضرت مهدى‏عليه السلام در دو دوران قابل بررسى است:

 يك . دوران غيبت صغرى‏

 از روايات استفاده مى‏شود دوران غيبت حضرت مهدى‏عليه السلام، به دو دوره كاملاً متمايز از يكديگر تقسيم شده است. دوران غيبت صغرى و دوران غيبت كبرى.

 برخى از دانشمندان شيعى اگرچه آغاز غيبت صغرى را از هنگام تولد آن  حضرت دانسته‏اند؛ ولى بيشتر علماى شيعه آغاز آن را شهادت امام حسن عسكرى ‏عليه السلام و پايان آن را تا آغاز غيبت كبرى (سال 329 ه .) دانسته‏اند.

 بدون ترديد در زمان حيات امام حسن عسكرى‏عليه السلام، گروهى از شيعيان خاصّ و نزديكان آن حضرت، به شرف ديدار فرزند بزرگوار ايشان حضرت حجّت‏عليه السلام نائل شده‏اند. اما آنچه محل بحث واقع شده اينكه آيا پس از شهادت امام حسن عسكرى‏عليه السلام نيز امكان ملاقات بوده يا خير.

 از روايات و حكايات استفاده مى‏شود اگرچه ديدار با حضرت حجّت، مانند دوران حيات پدر بزرگوارشان نبوده است؛ ولى در عين حال گروهى با آن حضرت ديدار داشته‏اند كه شيخ صدوق‏رحمه الله، در كتاب شريف كمال‏الدين و تمام النعمة و ديگران اسامى آنان را ذكر كرده‏اند.

 شيعيان، از مناطق گوناگون جهان اسلام، براى درك حضور حضرت، به عراق و حجاز سفر مى‏كردند. گروهى موفق به ديدار حضرت حجّت‏عليه السلام مى‏شدند و گروهى نيز، با رسيدن به محضر نمايندگان ويژه حضرت، يقين به وجود مبارك امام‏عليه السلام پيدا مى‏كردند و وجوهاتى را كه براى آن حضرت آورده بودند، به نمايندگان ايشان مى‏دادند.

 در اين زمان، ارتباط با حضرت، معمولاً از طريق نايبان خاصّ، برقرار مى‏شد. (توقيع) اين دوره، با مرگ آخرين سفير امام عصر، ابوالحسن سمرى (در شعبان 329 ه) به پايان رسيد.

 

 دو . دوران غيبت كبرى‏

 حضرت مهدى‏عليه السلام در آخرين پيام خود به آخرين نايب خاصّ - پس از اعلام پايان غيبت صغرى و آغاز غيبت تامه (كبرى) - در بخشى از آن چنين فرمود: «و به زودى از شيعيان من مى‏آيند كسانى كه ادعاى مشاهده خواهند كرد. آگاه باشيد، هر كس پيش از خروج سفيانى و صيحه (آسمانى)، ادعاى مشاهده كند، او دروغگوى افترا زننده است».

 چنان كه گذشت نظر دانشمندان شيعى درباره ارتباط با مهدى‏عليه السلام در دوران غيبت به دو دسته تقسيم شد: امكان و عدم امكان. پيش از نقل دليل‏هاى هر يك از اين دو ديدگاه و بررسى آنها، لازم است در معناى رؤيت، ملاقات، فيض حضور و شهود - كه مراتب رؤيت هستند - اندكى به بحث بپردازيم و درباره معناى «مشاهده» بحث كنيم.

 

 1. «رؤيت» به معناى ديدن است؛ ديدن بدون شناخت حضرت. اين معنا دو صورت پيدا مى‏كند:

 الف. گاهى ايشان در جمعى و مراسمى شركت مى‏كند، مردم وى را مى‏بينند، ولى نمى‏دانند كه او، حضرت حجّت‏عليه السلام است و بعد هم، متوجه اين امر نمى‏شوند.

 ب. در هنگام مشاهده حضرت، متوجه نباشند؛ ولى بعد متوجه و يا معتقد گردند شخصيتى را كه ديده‏اند، حضرت حجّت‏عليه السلام بوده است.

 

 2. «ملاقات» به معناى ديدن با شناخت است؛ يعنى، كسى حضرت را ببيند و معتقد بشود شخصى را كه ديده، امام عصرعليه السلام است و به اين امر، اطمينان داشته باشد.

 

 3. «فيض حضور»، به معناى ديدن حضرت و شناخت ايشان، همراه با سؤال و جواب است؛ يعنى، افزون بر اينكه حضرت را ديده و شناخته است، از ايشان نيز سؤال كرده و با وى به گفت‏وگو پرداخته است. اين مرحله و رتبه از همه مراحل بالاتر و ارزنده‏تر است.

 

 4. «شهود» به معناى آگاهى به وجود حضرت. از راه سير و سلوك است؛ يعنى، اهل معرفت، با شناخت و دركى كه از حقايق عالم دارند، پى به حقيقت وجود حضرت مى‏برند و ايشان را مى‏شناسند. گاهى ممكن است مدعى شوند كه با مكاشفه، با حضرت، ارتباط برقرار كرده‏اند.

 

 5. «ديدار در خواب»؛ اين، از مقوله بحث ما خارج است. محور اصلى بحث ما، در بخش دوم معناى اوّل و معناى دوم و سوم است؛ زيرا بر معناى اوّل «رؤيت»، امرى مترتب نيست و كسى ادعايى نمى‏تواند داشته باشد. سخن از رؤيت در خواب نيز نيست؛ چرا كه ديگر امامان‏عليهم السلام نيز امكان دارد به خواب افراد صالح، بيايند. البته با خواب مسأله دينى و مشكل فقهى قابل حل نيست و افراد نمى‏توانند با استناد به آن، حكم شرعى صادر كنند و گاهى شايد زمينه باشد براى راهنمايى و هدايت به سوى يك برهان و دليل شرعى، يا حل مشكل اجتماعى و يا اتفاقى كه در آينده خواهد افتاد.

 

 اين بحث، ديدار از راه مكاشفه را از جهت امكان و عدم امكان شامل نمى‏گردد؛ ولى حكم مدعى ديدار را مشخص مى‏كند كه قابل اثبات و پذيرش نيست و حق اظهار نظر ندارد.

 

 6. مشاهده؛ مشاهده را به معناى ديدن با حواس همراه با حضور و شناخت دانسته‏اند كه گاهى امكان دارد با گفت‏وگو و سؤال همراه باشد. و مدعى مشاهده مى‏گويد: حضرت را ديده و شناخته؛ گرچه شناخت وى بعد از ديدن باشد.

 

 همانطور كه اشاره شد در اين باره چند ديدگاه وجود دارد:

 يك. در دوران غيبت كبرى، امكان ارتباط و مشاهده، وجود ندارد.

 دو. براى اولياى الهى، امكان ديدن و بهره بردن از محضر آن بزرگ، وجود دارد.

 

 يك. عدم امكان ارتباط

 گروهى از بزرگان شيعه، بر اين باورند كه در زمان غيبت كبرى، امكان ارتباط با امام زمان‏عليه السلام براى شيعيان وجود ندارد و برابر دستور حضرت، مدعى ديدار را بايد تكذيب كرد. كسانى كه به روشنى اين نظر را پذيرفته‏اند، عبارت‏اند از:

 

 الف. محمدبن ابراهيم، معروف به نعمانى، از علماى قرن چهارم و نويسنده كتاب الغيبة معروف به غيبت نعمانى.

 ب. فيض كاشانى در كتاب وافى‏

 ج. كاشف الغطا، در رساله حق المبين و...

 د. شيخ مفيدرحمه الله، ايشان، امكان ديدار با حضرت را در غيبت كبرى، برابر روايات، مخصوص خادمان حضرت مى‏داند.

 

 رواياتى كه بر ديدگاه نخست دلالت مى‏كند، بسيار است كه اينك به بررسى آنها مى‏پردازيم:

 1-1. توقيع آن حضرت به على بن محمد سمرى.

 2-1. رواياتى كه بر ناشناخته بودن حضرت، در ميان مردم، دلالت مى‏كنند.

 3-1. رواياتى كه دلالت مى‏كند، امام‏عليه السلام در مراسم حج ديده نمى‏شود.

 4-1. رواياتى كه دلالت دارد بر امتحان شيعه در دوران غيبت.

 

 1 - 1 . توقيع شريف‏

 مهم‏ترين و معتبرترين دليل بر نفى رؤيت و مشاهده امام زمان در عصر غيبت، توقيعى است كه شش روز پيش از مرگ على بن محمد سمرى، آخرين سفير خاصّ امام زمان‏عليه السلام از ناحيه آن حضرت صادر شده است.

 برابر اين توقيع، مدعى مشاهده دروغگو است و ادعاى وى قابل پذيرش نيست.

 اين توقيع را بسيارى از علما در كتاب‏هاى روايى خود آورده‏اند.

 شيخ صدوق‏رحمه الله در كمال‏الدين و تمام النعمة، توقيع را چنين نقل مى‏كند: «به نام خداوند بخشنده مهربان. اى على بن محمد سمرى! خداوند پاداش برادرانت را درباره تو بزرگ نمايد. تو در فاصله شش روز مى‏ميرى. كارهاى خود را انجام بده و به هيچ كس وصيت نكن كه پس از تو، جانشينت باشد كه غيبت دوم و تام واقع شد و ظهورى نيست، مگر پس از اذن خداوند. اين اجازه پس از مدتى طولانى است كه دل‏ها قسى و سخت شود و زمين از ستم پر گردد.

 به زودى از شيعيان من، خواهند آمد، كسانى كه ادعاى مشاهده و ديدن مرا بكنند، آگاه باشيد، هر كس قبل از خروج سفيانى و صيحه آسمانى، ادعا كند كه مرا ديده است، او دروغ‏گوى افترا زننده است. و نيست توان و نه نيرويى مگر از جانب خداوند بزرگ»

 از توقيع فوق استفاده مى‏شود كسانى كه پيش از خروج سفيانى و صيحه آسمانى، ادعاى رؤيت و مشاهده كنند، «كذاب مفتر» خواهند بود و تكذيب آنان لازم است. اين سخن، ربطى به ادعاى مشاهده همراه با نيابت ندارد؛ زيرا ختم نيابت و سفارت، پيش از اين مطرح شد و اينجا مسأله ادعاى مشاهده حضرت از سوى شيعيان مطرح است.

 

 2 - 1 . ناشناخته بودن حضرت‏

 بخشى از روايات، تصريح دارند كه حضرت در ميان مردم است و آنان را مى‏بيند و مى‏شناسد؛ ولى مردم آن حضرت را نمى‏شناسند و به طور مطلق نفى رؤيت مى‏كنند.

 امام صادق‏عليه السلام از حضرت اميرعليه السلام نقل مى‏كند: «اگر زمين، يك ساعت از حجّت خالى باشد، ساكنان خود را فرو خواهد برد. حجّت، مردم را مى‏شناسد؛ ليكن مردم او را نمى‏شناسند، همان گونه كه يوسف مردم را مى‏شناخت و آنان او را نمى‏شناختند».

 3 - 1 . در مراسم حج، ديده نمى‏شود

 از مراكزى كه امام عصرعليه السلام در غيبت صغرى مشاهده مى‏شد، مراسم حج است. اما در غيبت كبرى، برابر رواياتى كه وارد شده، حضرت در مراسم حج شركت مى‏كند و مردم را مى‏بيند؛ اما مردم او را نمى‏بينند و نمى‏شناسند. امام صادق‏عليه السلام فرمود: «امام قائم دو غيبت دارد: در يكى، در مراسم حج شركت مى‏كند، مردم را مى‏بيند، اما مردم او را نمى‏بينند و نمى‏شناسند».

 

 4 - 1 . امتحان شيعيان در دوران غيبت‏

روايات بسيارى از ائمه‏عليهم السلام وارد شده كه بر اثر طولانى شدن غيبت امام عصرعليه السلام گروهى از مردم منكر وجود مبارك حضرت مى‏شوند و از عقيده خود باز مى‏گردند! اين دسته از روايات چنان فراوان است كه مى‏توان گفت: به حد تواتر رسيده است و اينها خود دليل بر عدم امكان ارتباط در عصر غيبت است؛ زيرا اگر چنين ارتباطى ممكن بود، معنا نداشت كه مردم در اين آزمايش ناموفق باشند و ايمان و اعتقاد خود را از دست بدهند.

 اساساً فلسفه انتظار در اين نكته نهفته است كه افراد با عدم مشاهده حضرت، ايمان به‏پيروزى‏وموفقيت حق داشته‏باشد.

 

 دو . امكان ارتباط

 گروهى از علماى شيعه بر اين باورند كه در غيبت كبرى، امكان ارتباط با امام زمان‏عليه السلام وجود دارد، اين ديدگاه در بين متأخران شهرت دارد. اين ديدگاه از سيد مرتضى شروع مى‏شود و پس از وى شهرت مى‏يابد، اين گروه بر امكان ارتباط با حضرت حجّت در غيبت كبرى دليل‏هايى اقامه كرده‏اند كه در مجموع به سه دليل مى‏رسد:

 

 1-2. روايات

 اين روايات امكان ديدار با حضرت را بيان مى‏كند.

 امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايد: «صاحب اين امر ناگزير غيبتى دارد و در دوران غيبت، از مردم كناره مى‏گيرد و نيكو منزلى است مدينه طيبه و با سى تن وحشتى نيست».

 به‏اين حديث‏استدلال شده‏كه هميشه سى تن با حضرت همراهند و آنان حضرت را مى‏بينند. بديهى است كه با مردن يكى، ديگرى در خدمت حضرت درخواهد آمد.

 به هر حال، اگر «خاصه موالى» را شامل شيعيان مخلص غير خادم و شخصيت‏هاى وارسته و ابدال بدانيم، مى‏توان گفت كه ممكن است برخى از شخصيت‏هاى بزرگ، درك حضور را بيابند؛ بدون اينكه ادعايى داشته باشند.

 

 2-2. اجماع‏

 از ديگر شواهدى كه بر امكان ارتباط در عصر غيبت ذكر كرده‏اند، «اجماع» است؛ يعنى، عالمى، سخنى از حضرت مهدى‏عليه السلام شنيده و آن را به جهت اينكه تكذيب نشود، در قالب اجماع بيان كرده است.

 

 3-2. داستان‏ها

 در كتاب‏هاى بسيارى، داستان‏هاى گوناگونى نقل شده كه امكان ارتباط به حضرت را در غيبت كبرى نشان مى‏دهد. به نظر مى‏رسد، نخستين حكايت مربوط به ابن قولويه باشد (درباره نصب حجرالاسود در سال 339 كه توسط قرامطه، دزديده شده بود). قطب الدين راوندى (م 573 ه) آن را در الخرائج والجرائح نقل كرده است.

 بعدها سيد بن طاووس (م 644 ه) به اين كار اهتمام ورزيد و داستان‏هاى گوناگونى در كتاب‏هاى خود نقل فرمود. رفته رفته اين داستان‏ها زياد شد و برخى تحت تأثير اين داستان‏ها قرار گرفتند و روايات عدم امكان رؤيت را كنار گذاشتند و يا ناديده گرفتند و چنين پنداشتند كه رؤيت حضرت حجّت در دوران غيبت كبرى، امرى مسلم و خدشه‏ناپذير است.

 بايد توجه داشت پاره‏اى از داستان‏هاى نقل شده، سال‏ها بعد به كتاب‏ها راه يافته كه جاى تأمل دارد و در درستى آنها بايد شك كرد.

پيام هاي ديگران        link        سه‌شنبه، 23 آبان، 1385 - حميد

مدعيان نيابت (۱)

«حسين بن منصور حلّاج»

«حسين بن منصور حلّاج»، در حدود سال 244 ه در قريه «طور» از قراى بيضاى فارس (هفت فرسنگى شيراز) زاده شد. وى با پدرش منصور از بيضا، به واسط رفت و در آنجا علوم اسلامى را آموخت و در بيست سالگى به بصره رفت. مريد صوفى آن سامان شد و به دست او خرقه تصوّف پوشيد. در سال 270 ه به مكه سفر كرد و از آنجا به اهواز رفت و به دعوت پرداخت. حلاج براى دعوت به مذهب صوفيانه خود - كه جنبه «حلولى» داشت - به‏مسافرت مى‏پرداخت. وى در آغاز خود را رسول امام غايب و باب آن حضرت معرفى مى‏كرد؛ به همين سبب علماى علم رجال شيعه، او را از مدعيان «بابيّت» شمرده‏اند.


 نام او ابوالمغيث حسين بن منصور حلاّج بود كه در سال 309 ه . كشته شد. حلاّج پس از دعوى بابيّت، بر اين شد كه ابوسهل اسماعيل بن على نوبختى (متكلم امامى) را در سلك ياران خود در آورد و به تبع او هزاران شيعه امامى را - كه در قول و فعل تابع او بودند - به عقايد حلولى خويش معتقد سازد؛ بويژه آنكه جماعتى از درباريان خليفه نسبت به حلاّج حسن نظر نشان داده و جانب او را گرفته بودند.

 ولى ابوسهل - كه پيرى مجرّب بود - نمى‏توانست ببيند كه او با مقالاتى تازه، خود را معارض حسين بن روح نوبختى وكيل امام غايب معرفى مى‏كند.

 اسماعيل در جواب گفت: وكيل امام زمان‏عليه السلام بايد معجزه داشته باشد. چنانچه راست مى‏گويى، موهاى مرا سياه كن. اگر چنين كارى انجام دهى، همه ادعاهايت را مى‏پذيرم. ابن حلاج كه مى‏دانست ناتوان است، با استهزاى مردم روبه‏رو شد و از شهر بيرون رفت. آن گاه به قم شتافت و به مغازه على بن بابويه، (پدربزرگوار شيخ صدوق‏رحمه الله) رفت و خود را نماينده امام زمان‏عليه السلام خواند! مردم بر وى شوريدند و با خشونت از شهر بيرونش افكندند. ابن حلاج، پس از آنكه جمعى از خراسانيان ادعايش را پذيرفتند، ديگر بار به عراق شتافت.

 در اين زمان چون فقه اماميّه از طرف خلفا به رسميت شناخته نشده بود، شيعيان در ميان مذاهب اهل سنّت «مذهب ظاهرى را - كه مؤسس آن ابوبكر محمدبن داوود اصفهانى است - پذيرفته بودند.

 رؤساى اماميّه و خاندان نوبختى، براى برانداختن حلاّج ناچار به محمدبن داوود ظاهرى متوسل شدند و او را به صدور فتوايى - كه در سال 297 ه و اندكى پيش از مرگ خود در وجوب قتل حلاّج انتشار داده بود - وادار كنند. ابوالحسن على بن فرات، وزير شيعى مذهب مقتدر: (خليفه عباسى) نيز در تكفير حلاّج به آل نوبخت كمك كرد.

 حلاّج در سال 296 ه به بغداد رفت و مردم را به طريقه خاصى مبتنى بر نوعى تصوف آميخته با گونه‏اى «حلول» دعوت كرد.

 ابوالحسن بن فرات وى را تعقيب كرد و ابن داوود فتواى معروف خود را در حليت خون او صادر نمود. وى در سال 301 ه . به دست كارگزاران خليفه گرفتار شد و به زندان افتاد.

 پس ازهفت ماه‏محاكمه،علماى شرع او را مرتد و خارج از دين اسلام شمردند (24 ذيقعده 309 ه .ق) و به فرمان مقتدر و وزير او حامدبن عباس به دار آويخته شد.(2) سپس جسد او را سوزانيدند و سرش را بر بالاى جسر بغداد زدند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«ابوطاهر محمدبن على بن بلال»

ابوطاهر محمدبن على بن بلال در ابتداى كار، نزد امام حسن عسكرى‏عليه السلام فردى مورد اعتماد بود و رواياتى چند از آن حضرت نقل كرده است؛ ولى رفته رفته به جهت پيروى از هواى نفس، راه انحراف در پيش گرفت و مورد مذمت خاندان وحى واقع شد. وى ادعا كرد كه وكيل حضرت مهدى‏عليه السلام است! او نيابت نايب دوم حضرت مهدى‏عليه السلام را منكر گرديد و در اموالى كه نزد وى جمع شده بود تا به حضرت مهدى برساند، خيانت كرد.

 نايب دوم، راه ملاقات وى را با حضرت مهدى‏عليه السلام آسان نمود و امام‏عليه السلام به وى فرمود: اموال را به نايبشان رد كند؛ اما او در دشمنى و انحراف خود باقى ماند! پايان كارش آن شد كه توقيعى از ناحيه مقدسه حضرت مهدى‏عليه السلام، مبنى بر لعن و نفرين و بيزارى از وى - در ضمن افرادى ديگر از جمله حلاج و شلمغانى - صادر گرديد.

پيام هاي ديگران        link        پنجشنبه، 11 آبان، 1385 - حميد

بيراهه (۲) ...

انجمن حجته

يكى از گروه‏هايى كه در سال‏هاى اخير در مباحث مهدويت مورد توجه قرار گرفته، گروه موسوم به «انجمن حجتيه» است. اين گروه به وسيله شيخ محمود ذاكرزاده تولايى معروف به شيخ محمود حلبى (1279 - 1376 ه .ش) با همكارى سيدرضا آل رسول، سيد محمدحسين عصار، سيد حسين سجادى، غلامحسين حاج محمدتقى كه عمدتاً تاجر بودند، تأسيس شد.


 اگرچه اغلب اعضاى‏اين‏گروه‏ازسطح سواد بالايى برخوردار بودند؛ با اين حال حضور روحانيون در اين گروه كم‏رنگ بود. اين‏امر ممكن‏است به دليل حساسيت رژيم طاغوت بوده باشد؛ اگرچه برخى بر اين باورند كه اين عدم حضور روحانيون، به جهت مخالفت سرسختانه مؤسس گروه با فلسفه بوده است.

 

 انگيزه‏هاى تأسيس انجمن حجتيه

 الف: مقابله با فرقه ضاله بهائيت‏ 

 بدون ترديد يكى از شيطنت‏هاى دشمنان در مقابل حقيقت تابناك اعتقادات شيعه، ايجاد انحرافات در اذهان مردم - از جمله در مباحث مهدويت - است. يكى از اين انحرافات «بابيت» و سپس «بهائيت» است كه به نوعى ضربه‏هاى سنگينى بر پيكره اعتقادات شيعه وارد ساخت. بنابراين روحانيت شيعه، اين سنگربانان اعتقادات راسخ، همواره در مقابله با اين كج‏روى‏ها از هر تلاش فروگذار نبوده‏اند. در دوران رژيم طاغوتى پهلوى، به علت مساعد شدن شرايط، حضور بهائيان در صحنه‏هاى اجتماعى و سياسى، گسترش فراوان و بى‏سابقه‏اى يافت. 

 در اين زمان روحانيان با احساس خطر، به طور جدى وارد صحنه مبارزه شدند. از جمله آقاى فلسفى با اجازه حضرت آيت‏الله بروجردى در منابر و برخى رسانه‏ها، عليه اين گروه سخنرانى مى‏كرد. گروهى تحت عنوان انجمن حجتيه نيز در سال 1335 ه .ش وارد اين عرصه شدند.

 ب: خواب آقاى حلبى‏

 آقاى حلبى رئيس انجمن، بخشى از انگيزه تأسيس آن را خوابى مى‏داند كه خود ديد، و در آن خواب حضرت مهدى‏عليه السلام ايشان را امر به تشكيل چنين گروهى نموده است!!
 

 افكار و عقايد انجمن حجتيه‏

 1 . بزرگ نمايى و جلوه‏دادن بهائيت به عنوان دشمن اصلى

شيخ حلبى تأكيد مى‏كرد: امروز امام زمان‏عليه السلام از كسى جز اين خدمت را نمى‏پذيرد و چيزى جز اين انتظار ندارد. به خدا قسم! امروز تكليف شرعى و دينى همه ما آن است كه با بهائيت مبارزه كنيم.

 

 2 . عدم دخالت در امور سياسى‏ 

 در تبصره 2 از ماده دوم اساسنامه انجمن، تصريح شده است: انجمن به هيچ وجه در امور سياسى مداخله نخواهد كرد و مسؤوليت هر نوع دخالتى را كه در زمينه‏هاى سياسى از طرف افراد منتسب به انجمن صورت گيرد، به عهده نخواهد گرفت.

 بر اين اساس چنانچه فردى از اعضاى انجمن به طرف مسائل سياسى كشيده مى‏شد، بلافاصله عذر او را مى‏خواستند. به زعم آنان اسلام تنها دين عبادت است و دخالت در سياست، زيبنده پيشوايان دينى نيست.

 3 . قيام‏هاى قبل از ظهور محكوم به شكست است. 

 آنان با استفاده از برخى روايات، صاحب پرچم‏هاى قيام قبل از ظهور را گمراه مى‏دانستند و تشكيل حكومت و بسط عدل را در جهت انسداد باب مهدويت مى‏شمردند. 

 4 . جهاد در دوران غيبت معنا ندارد.

 شيخ حلبى در اين باره مى‏گويد: [شيعه مى‏گويد:] در عصر غيبت امام زمان‏عليه السلام جهاد نيست، چرا؟ چون حاكم اسلامى كه بايد معصوم باشد، مصداق پيدا نكرده است. وظيفه داريم فقط دين خود را حفظ كنيم. تكاليف شرعى‏مان را انجام دهيم و به شبهادت منكران جواب دهيم و ديگر هيچ.

 5. فلسفه نوعى بدعت است.

 از ديدگاه برخى از آنان، كسى كه فلسفه مى‏خواند يا درس مى‏دهد، از عدالت ساقط است.

 

 انجمن حجتيه و انقلاب اسلامى‏

 با توجه به افكار و عقايد انجمن حجتيه، مى‏توان به راحتى نتيجه گرفت كه اعضاى اين گروه، هرگز با انقلاب اسلامى رابطه‏اى برقرار نكردند؛ چه اينكه اين قيام شيعى را بر خلاف نظر خود مى‏دانستند. «آنان مبارزه را ممنوع كرده بودند و معتقد بودند اين مبارزه به جايى نمى‏رسد مسؤولان انجمن اعلام كردند: هر كس مايل به شركت در فعاليت‏هاى سياسى و تظاهرات باشد، بايد از انجمن كناره‏گيرى كند. در اين ايام بسيارى از اعضا - كه عمدتاً مقلد امام خمينى‏رحمه الله بودند - علاوه بر شركت در فعاليت‏هاى ضد رژيم، برخوردهاى فكرى با انجمن را آغاز كردند و برخى با عنوان سازمان «عباد صالح» انشعاب يافتند». از جمله مواردى كه به صراحت در مقابل فرمايش بنيان گذار انقلاب ايستادگى كردند، برپايى جشن‏هاى نيمه شعبان در سال 1357 بود! اين در صورتى بود كه امام خمينى‏رحمه الله در سوگ شهداى نهضت اسلامى، مردم را به عزاى عمومى و عدم برگزارى جشن دعوت كرده بود. در 26 تيرماه 1362 امام خمينى‏رحمه الله در پى سخنانى مهم، كسانى را كه معتقد بودند بايد معصيت زياد شود تا امام زمان ظهورعليه السلام كند، به شدت مورد مذمت قرار داد. در پى آن بود كه رسماً اين انجمن‏طبق بيانيه‏اى انحلال خود را اعلام كرد.

پيام هاي ديگران        link        پنجشنبه، 27 مهر، 1385 - حميد

بيراهه...

 «اسماعيليه» فرقه‏اى هستند كه به امامت شش امام اوّل شيعيان اثنى عشرى معتقدند؛ امّا پس از امام صادق‏ عليه السلام بزرگ‏ترين فرزند او، اسماعيل يا فرزند او، محمد را به امامت پذيرفتند.
اسماعيل بزرگ‏ترين فرزند امام صادق‏ عليه السلام و مورد علاقه و احترام آن حضرت بود.
اگرچه از برخى روايات خلاف اين به دست مى‏آيد؛ ولى علماى شيعه او را بزرگ داشته و از وى به نيكى ياد كرده ‏اند. به نظر شيخ طوسى‏رحمه الله او جزء رجال امام صادق ‏عليه السلام و اصحاب ايشان است. با توجه به علاقه امام صادق ‏عليه السلام به اسماعيل، او مردى جليل ‏القدر بوده است. از امام صادق ‏عليه السلام درباره امامت او سؤال شد و حضرت نفى كرد. به اين ترتيب اسماعيليه به هفت امام معتقدند و همين مطلب اعتقاد مشترك در ميان همه فرقه‏ هاى اسماعيليه است. يكى از ادلّه ناميده شدن اسماعيليه به «سبعه» نيز همين مطلب است. از ديگر ادلّه اين نام‏گذارى، اختلاف آنان با اماميّه در مورد هفتمين امام است.
از ديگر نام‏هاى اسماعيليه، «باطنيه» است. مهم‏ترين ويژگى اين گروه باطنى‏گرى و تأويل آيات و احاديث و معارف و احكام اسلامى است. آنان معتقدند: متون دينى و معارف اسلامى داراى ظاهر و باطن است كه باطن آن را امام مى‏داند. فلسفه امامت تعليم باطن دين و بيان معارف باطنى است. اسماعيليه در جهت تأويل معارف اسلامى، معمولاً از آراى فيلسوفان يونانى - كه در آن زمان سخت رواج يافته بود - سود مى‏جستند. به اعتقاد همه فرقه‏ هاى اسلامى، اسماعيليان در تأويل دين افراط كردند. حتى بسيارى از مسلمانان آنان را به عنوان يكى از فرقه‏ ها و مذاهب اسلامى قبول ندارند.
ريشه پيدايش اسماعيليه شايد در اين نكته نهفته باشد كه اسماعيل فرزند ارشد امام ‏صادق ‏عليه السلام مورد احترام آن حضرت بود؛ به همين دليل برخى پنداشتند كه پس از امام صادق‏ عليه السلام او به امامت خواهد رسيد. اما اسماعيل در زمان حيات امام صادق ‏عليه السلام، ازدنيا رفت و آن حضرت شيعيان را بر مرگ پسر شاهد گرفت و جنازه او را در حضور آنان و به صورت علنى، تشييع و دفن كرد.
فرقه‏ هاى اسماعيليه‏
پس از شهادت امام صادق‏ عليه السلام (سال 148 ه .ق)، گروهى مرگ اسماعيل را در زمان آن حضرت انكار كردند و او را امام غايب و امام قائم دانستند. اينان مراسم تشييع جنازه اسماعيل از طرف پدر را براى حفظ جان او تفسير كردند. نوبختى اين گروه را «اسماعيليه خالصه» مى‏نامد. اين گروه به زودى منقرض شدند.
گروه دوم بر آن شدند كه اسماعيل مرده است؛ اما چون در زمان حيات پدرش به امامت رسيده بود، پس از فوتش، امام صادق ‏عليه السلام فرزند او محمد را به امامت نصب كرد. بنابراين پس از شهادت امام صادق ‏عليه السلام، محمد به امامت رسيد. اين گروه به «مباركيه» معروف گشتند؛ زيرا رئيس آنان «مبارك» نام داشت.
همين گروه اخير، پس از مدتى به دو فرقه انشعاب يافتند. برخى از آنان مرگ محمد را پذيرفتند و سلسله امامان را در فرزندان او ادامه دادند. برخى ديگر، منكر مرگ محمد بودند و غيبت او را باور داشتند و وى را امام قائم مى‏پنداشتند. اينان «قرامطه» ناميده مى‏شوند؛ زيرا لقب رئيس آنها «قرمطويه» بوده است.
امروزه اسماعيليه به دو طايفه «آغاخانيه» و «بهره» تقسيم مى‏شوند كه بازماندگان دو فرقه نزارى و مستعلوى هستند.
گروه ‏اوّل (قريب به ‏يك ميليون تن) در ايران، آسياى وسطى، افريقا و هند پراكنده‏اند و رئيس ايشان كريم آقاخان است.
گروه دوم (قريب به پنجاه هزار تن) در جزيرةالعرب و سواحل خليج فارس و سوريه به سر مى‏برند.


بنيان گذار «فرقه بابيه» سيد على محمد شيرازى است. از آنجا كه او در ابتداى دعوتش مدعى بابيّت امام دوازدهم شيعه بود و خود را طريق ارتباط با امام زمان‏ عليه السلام مى‏دانست، ملقب به «باب» گرديد و پيروانش «بابيه» ناميده شدند. سيد على‏محمد در سال 1235 ق. در شيراز به دنيا آمد. او در كودكى پدرش را از دست داد و تحت سرپرستى عموى خود حاج سيد على تربيت يافت.
سيد على‏محمد در كودكى، به مكتب شيخ عابد رفت و خواندن و نوشتن آموخت. شيخ عابد از شاگردان شيخ احمد احسائى (بنيان گذار شيخيه) و شاگردش سيد كاظم رشتى بود. سيد على‏محمد از همان دوران با شيخيه آشنا شد؛ به طورى كه وى در سن نوزده سالگى به كربلا رفت و در درس سيد كاظم رشتى حاضر شد، در همين درس بود كه با مسائل عرفانى و تفسير و تأويل آيات و احاديث و مسائل فقهى به روش شيخيه آشنا شد. قبل از رفتن به كربلا، مدتى در بوشهر اقامت كرد و در آنجا به «رياضت» پرداخت. نقل شده است كه در هواى گرم بوشهر، بر بام خانه رو به خورشيد اورادى مى‏خواند.
اقامت او در كربلا به ظاهر، دو يا سه سال به طول انجاميد و موجب گشت كه از نوزده سالگى به محضر سيد كاظم رشتى پيشواى شيخيه راه يابد و در سلك شاگردان او در آيد.
على‏محمد بر اثر نفوذ اخلاقى و مذهبى سيد كاظم رشتى، دگرگون گشت و پس از درگذشت سيد، در 24 سالگى دعوى كرد كه «باب و واسطه» وصول به امام زمان حضرت حجةبن الحسن قائم آل محمدصلى الله عليه وآله است.
على محمد در آغاز، بخش‏هايى از قرآن را با روشى كه از مكتب شيخيه آموخته بود، تأويل نمود و تصريح كرد كه از سوى امام زمان‏ عليه السلام مأمور به الارشاد مردم است. سپس مسافرت‏هايى به مكه و بوشهر كرد و دعوت خود را آشكارا تبليغ كرد.
يارانش نيز در نقاط ديگر، به تبليغ ادعاهاى على‏محمد پرداختند. پس از مدتى كه گروه‏هايى به او گرويدند، ادعاى خود را تغيير داد و از «مهدويّت» سخن گفت و خود را «مهدى موعود» معرفى كرد. پس از آن ادعاى «نبوّت و رسالت» خويش را مطرح كرد و مدعى شد كه دين اسلام فسخ شده است و خداوند دين جديدى همراه با كتاب آسمانى تازه به نام «بيان» را بر او نازل كرده است. على‏محمد در كتاب بيان، خود را برتر از همه پيامبران دانسته و خود را مظهر نفس پروردگار پنداشته است.
از سال 1260 تا مدت پنج ماه، هيجده تن از علماى شيخيه به سيد على محمد باب گرويدند و از روى حساب ابجد با خود وى كه نوزده مى‏شود، معروف به «حروف حىّ» شدند.
در زمانى كه على‏محمد هنوز از ادعاى بابيّت امام زمان‏ عليه السلام فراتر نرفته بود، به دستور والى فارس در سال 1261 ق دستگير و به شيراز فرستاده شد. پس از آن وقتى در مناظره با علماى شيعه شكست خورد، اظهار ندامت كرد و در حضور مردم گفت: «لعنت خدا بر كسى كه مرا وكيل امام غايب بداند! لعنت خدا بر كسى كه مرا باب امام بداند!» پس از اين واقعه شش ماه در خانه پدرى خود تحت نظر بود و از آنجا به اصفهان و سپس به قلعه ماكو تبعيد شد.
در همين قلعه با مريدانش مكاتبه داشت و از اينكه مى‏شنيد آنان در كار تبليغ دعاوى او مى‏كوشند، به شوق افتاد و كتاب «بيان» را در همان قلعه نوشت. دولت محمدشاه قاجار براى آنكه پيوند او را با مريدانش قطع كند، در سال 1364ق وى را از قلعه ماكو به قلعه چهريق در نزديكى اروميه منتقل كرد. پس از چندى وى را به تبريز برده و در حضور چندتن از علما محاكمه كردند.
على‏محمد در آن مجلس آشكارا از مهدويّت خود سخن گفت و «بابيّت امام زمان» را - كه پيش از آن ادعا كرده بود - به «بابيّت علم اللّه» تأويل كرد.
على محمد در مجالس علما نتوانست ادعاى خود را اثبات كند و چون از او درباره برخى مسائل دينى پرسيدند، از پاسخ فرو ماند و جملات ساده عربى را غلط خواند. در نتيجه وى را چوب زده و تنبيه كردند. او از دعاوى خويش تبرّى جست و توبه نامه نوشت. اما اين توبه نيز مانند توبه قبلى، واقعى نبود. از اين‏رو پس از مدتى ادعاى پيامبرى كرد. پس از مرگ محمدشاه قاجار در سال 1264 ق. مريدان على محمد، آشوب‏هايى در كشور پديد آوردند و در مناطقى به قتل و غارت مردم پرداختند. در اين زمان ميرزا تقى خان اميركبير - صدر اعظم ناصرالدين شاه - تصميم به قتل على‏محمد و فرو نشاندن فتنه بابيه گرفت. براى اين كار از علما فتوا خواست. برخى علما به دليل دعاوى مختلف و متضاد او و رفتار جنون آميزش، شبهه خبط دماغ را مطرح كردند و از صدور حكم اعدام او خوددارى كردند. اما برخى ديگر وى را مردى دروغگو و رياست طلب شمردند و حكم به قتل او دادند. على محمد همراه يكى از پيروانش در 27 شعبان 1266 در تبريز تيرباران شد.
زمينه ‏هاى پيدايش بابيّت‏
معمولاً وقتى مشكل يا بحرانى اجتماعى پديد مى‏آيد و جمعى از مردم خود را از مقابله با آن ناتوان مى‏بينند، برخى مغرضان و گاه ساده‏لوحان، براى كنار كشيدن خود از مسؤوليت‏هاى مهم و پر زحمت، يا به گوشه‏نشينى روى مى‏آورند و يا به دين‏سازى و بازى با اعتقادات مردم مى‏پردازند. اكثر ادعاهاى بابيّت در موقعيتى اين گونه پديد آمده است. انگيزه‏هاى مدعيان بابيّت عبارت است از:
1 . ثروت اندوزى‏
يكى از مهم‏ترين راه‏هاى نفوذ شيطان ثروت است هنگامى كه حضرت موسى بن جعفرعليه السلام شهيد شد، سى هزار دينار از اموال امام‏ عليه السلام نزد على بن ابى‏حمزه بطائنى باقى ماند. ولى براى آنكه اموال را به امام هشتم ‏عليه السلام تحويل ندهد، ادعا كرد امام هفتم ‏عليه السلام زنده و همان مهدى موعود است. در زمان غيبت صغرى نيز برخى براى آنكه اموال امام زمان‏ عليه السلام را به وكيل و نماينده واقعى‏اش تحويل ندهد، ادعاى نيابت و بابيّت كردند. ابوطاهر محمدبن على ابن بلال از كسانى است كه براى ثروت اندوزى، ادعاى بابيّت را بر زبان راند.
2 . توهّم‏
برخى در توهّمات فرو رفته، خرد را از دست مى‏دهند؛ ادعاهاى گزاف بر زبان مى‏رانند و جمعى نادان را پيرامون خويش گرد مى‏آورند. براى مثال منابع معتبر تاريخى نشان مى‏دهد ابودلف محمد بن مظفر كاتب - كه ادعاى بابيّت داشت - با اين مشكل رو به ‏رو بود.
3 . جاه‏ طلبى‏
رياست ‏طلبى نيز از عوامل بسيار مهم پيدايش اعتقادات خرافى و اديان ساختگى است. غرور و اشتياق به بزرگ شدن و خود نمايى از صفات مذموم اخلاقى است كه انسان را به سمت كارهاى خطرناك مى‏كشاند. از آنجا كه مسأله نيابت امام زمان‏ عليه السلام موقعيت ويژه اجتماعى براى فرد ايجاد مى‏كند و احترام و فرمانبردارى مردم را به ارمغان مى‏آورد، برخى از فرومايگان براى جبران ضعف روحى خود، ادعاى نيابت مى‏كنند. البته گاه حسادت در برابر بزرگان سبب جاه‏طلبى است. براى مثال شلمغانى، به نواب اربعه حسادت مى‏ورزيد و نمى‏توانست برترى آنان را ببيند؛ بدين سبب ادعاى نيابت كرد.
4 . شهوت‏رانى‏
گمراهى و گرايش به محرمات و شهوت‏رانى، از ديگر انگيزه‏هاى مدعيان بابيّت است. متأسفانه كسانى كه نمى‏خواهند پاكدامن باشند، براى رسيدن به لذت‏هاى جنسى و ترويج مفاسد اخلاقى، به ادعاى بابيّت و ساختن دين جديد روى مى‏آورند.
5 . مسائل سياسى‏
يكى ديگر از انگيزه‏هاى مدعيان بابيّت، مسائل سياسى است. دولت‏ها گاهى به طور مستقيم و زمانى غيرمستقيم - براى آنكه روحيه شيعيان را خرد كرده و در صفوف متحدشان رخنه پديد آورند و آنان را در تفرقه و تزلزل فرو برند - برخى را تحريك مى‏كنند تا ادعاى بابيّت كنند و به استحكام بنيادهاى حكومت غاصبان و ستمگران بپردازند.


 «جاروديه» از اصحاب ابى الجارود (زيادبن ابى زياد) هستند، امامت را از امام اوّل تا چهارم قبول داشته و مى‏گويند: امامت پس از امام سجادعليه السلام به زيد بن على و پس از او به محمدبن عبداللّه بن حسن بن على بن ابيطالب رسيده است. محمدبن عبداللّه پس از خروج از مدينه به قتل رسيد؛ اما گروهى از جاروديه همچنان محمد را امام دانسته، مى‏گويند: او كشته نشد و حىّ و باقى است و بعداً خروج كرده، عالم را به عدل آراسته خواهد كرد.


«محمديه» طرفداران امامت محمدبن على بن محمدبن على بن موسى الرضاعليه السلام و يكى از گروه‏هايى بودند كه در بحث مهدويّت دچار انحراف شدند.
وى از سادات جليل القدر علوى بود كه در زمان حيات پدرش درگذشت. قبرش امروز در نزديكى «بلد» در دو فرسنگى سامرا و زيارتگاه است و سيد محمد خوانده مى‏شود. گويند: محمد نه پسر داشت، كه چهار تن از ايشان به خوى و سلماس در آذربايجان مسافرت كرده و كشته شدند. و پنج تن ديگر نيز به شهر لار رفتند و در آنجا به قتل رسيدند.
طرفداران امامت او گفتند: وى نمرده و زنده است؛ زيرا پدرش او را به امامت نامزد كرد و ياران را به امامت وى پس از خود آگاه ساخت. چون نسبت دروغ بر امام جايز نيست و نيز نتوان گفت كه بدا رخ داده، پس او جانشين پدر است. اگرچه در ديده و چشم مردمان نمودار گشت كه او در گذشت؛ ولى او نمرده است و پدرش على بن محمد از ترس مردم كه ممكن بود به وى گزندى رسانند، او را ناپديد و غايب ساخت و او مهدى قائم است.


عقايد انحرافى محمدبن نصير نميرى

وى عقايد كفرآميز و الحادى داشت كه سعى مى‏نمود آن را در بين عامّه مردم منتشر سازد. محمدبن موسى‏بن حسن‏بن فرات نيز اسباب كار او را فراهم و او را تقويت مى‏كرد.
ابن فرات از خاندان معروف بنوفرات بود. وى در بغداد و كوفه محدثى معروف بود و به نظر مى‏رسد نخستين فرد از خاندان بنوفرات است كه مقامى در حكومت عباسى به دست آورد. از اينجا نقش حكومت در حمايت و پشتيبانى از خطوط انحرافى روشن مى‏شود. و عقايد نميرى در كتاب الغيبة، رجال كشى و فرق الشيعه بيان شده است.
سعدبن عبداللّه اشعرى گويد:
«محمدبن نصير نميرى مدعى بود كه پيغمبر است و امام هادى‏عليه السلام او را مبعوث كرده است. عقيده به تناسخ داشت و معتقد به خدايى امام هادى‏عليه السلام بود، نزديكى با زنان محارم را جايز مى‏دانست و عمل همجنس بازى را حلال كرده بود! نميرى اين را موجب تواضع، فروتنى و تذلل مفعول و لذت و كامرانى فاعل مى‏دانست و مى‏گفت: خدا هيچ يك از اينها را بر بندگانش حرام نكرده است!»
طرفداران او قومى بودند كه عبادات و شرعيات را ترك كردند و منهيات و محرمات را حلال شمرده، گفتند: دين يهود بر حق است و ما از آنها نيستيم و دين نصارا برحق ‏است و ما ازآنها نيستيم!
سعدبن عبداللّه مى‏گويد: نميرى در آخر عمر بيمار شد و در آن حال مرد. در آن بيمارى از وى پرسيدند: جانشين تو كيست؟ او با زبان ضعيف و گرفته‏اى گفت: احمد؛ ولى كسى نفهميد احمد كيست! به همين جهت اين حرف موجب انشعاب پيروان او شد. عده‏اى گفتند: مقصود نميرى، احمد فرزندش بوده است. جمعى گفتند: احمدبن محمدبن موسى بن فرات است و فرقه‏اى گفتند: منظور وى احمدبن موسى بن فرات است و فرقه‏اى گفتند: منظور وى احمدبن ابوالحسين بن بشربن يزيد است. اين انشعاب باعث پراكندگى اتباع او گرديد.

پيام هاي ديگران        link        دوشنبه، 17 مهر، 1385 - حميد

اهداف قيام امام زمان (عج)

از مهم‏ترين اهداف قيام حضرت مهدى‏عليه السلام، بر پايى عدل و قسط در جامعه بشرى و بسط و توسعه آن بر كل كره زمين و بين تمام انسان‏ها است.

 معناى لغوى «عدل» آن است كه از نظر انسان‏ها مستقيم است و آن ضد جور است و حكم به حق را نيز گويند. «قسط» در لغت به معناى عدل است.

 بدون ترديد كمتر مسأله‏اى است كه در اسلام به اهميت عدالت باشد؛ زيرا مسأله «عدل» همانند مسأله «توحيد» در تمام اصول و فروع اسلام ريشه دوانده است؛ يعنى، همان‏طور كه هيچ يك از مسائل عقيده‏اى، عملى، فردى، اجتماعى، اخلاقى و حقوقى، از حقيقت توحيد و يگانگى جدا نيست؛ همچنين هيچ يك از آنها را خالى از روح «عدل» نخواهيم يافت.

 بنابراين جاى تعجب نيست كه «عدل» به عنوان يكى از اصول مذهب و يكى از زيربناهاى فكرى مسلمانان شناخته شود.

 رسول گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله درباره عظمت عدل فرمود:

«بِالْعَدلِ قامَتِ السَّماواتُ وَالاَرضُ / آسمان‏ها و زمين بر اساس عدل استوارند».

 اين تعبير رساترين تعبيرى است كه ممكن است درباره عدالت بشود؛ يعنى، نه تنها زندگى محدود بشر در اين كره خاكى، بدون عدالت بر پا نمى‏شود؛ بلكه سرتاسر جهان هستى و آسمان‏ها و زمين، همه در پرتو عدالت و تعادل نيروها و قرار گرفتن هر چيزى در مورد مناسب خود، برقرار است و اگر لحظه‏اى، و به مقدار سرسوزنى، از اين اصل منحرف شود، رو به نيستى خواهد گذاشت.

از اين رو خداوند متعال در آيات فراوانى، انسان‏ها را به اقامه عدل توصيه و امر فرموده است.

«عدالت»، عبارت است از اينكه انسان حق هر كس را بپردازد و نقطه مقابلش، آن است كه ظلم و ستم كند و حقوق افراد را از آنها دريغ دارد. «قسط» مفهومش آن است كه حق كسى را به ديگرى ندهد، و به تعبير ديگر «تبعيض» روا ندارد.

 مفهوم وسيع اين دو كلمه - مخصوصاً به هنگامى كه جدا از يكديگر استعمال مى‏شوند - تقريباً مساوى است و به معناى رعايت اعتدال در همه چيز و همه كار و هر چيز را به جاى خويش قرار دادن مى‏باشد.

 در روايات فراوانى مهم‏ترين هدف قيام حضرت مهدى‏عليه السلام «اقامه عدل و قسط» بيان شده است:

 1 . امام‏على‏عليه السلام فرمود:

«همانا يازدهمين فرزندم مهدى‏عليه السلام است، كه زمين را پراز عدل و قسط مى‏كند، آنگونه كه پر از جور وظلم شده‏باشد».

 2 . امام باقرعليه السلام فرمود:

«همانا قائم 309 سال به اندازه درنگ اصحاب كهف در غارشان حكومت خواهد كرد زمين را پر از عدل و قسط مى‏كند، همان‏گونه كه پر از ظلم و جور شده باشد».

 3 . امام هادى‏عليه السلام فرمود:

«پس از من فرزندم حسن است و پس از حسن فرزندش قائم‏كسى‏كه زمين را از عدل و داد آكنده سازد، همچنان كه پر از ظلم و جور شده باشد».

 

 4 . عبدالعظيم حسنى مى‏گويد: 

به امام جوادعليه السلام عرض كردم: اميدوارم شما قائم اهل بيت محمد باشيد كسى كه زمين را پر از عدل و داد نمايد؛ همچنان كه آكنده از ظلم و جور شده باشد.

 فرمود: «اى ابوالقاسم! هيچ يك از ما نيست جز آنكه قائم به‏امر خداوند و هادى به دين الهى است، اما قائمى‏كه خداى‏تعالى به‏وسيله اوزمين راازاهل كفر و انكار پاك سازد و آن را پر از عدل و داد نمايد، كسى‏است‏كه ولادتش برمردم پوشيده و شخصش ازايشان نهان‏وبردن‏نامش‏حرام‏است. او هم‏نام و هم‏كنيه پيامبرصلى الله عليه وآله است و...».

پيام هاي ديگران        link        یکشنبه، 16 مهر، 1385 - حميد

شمايل امام (عج)

 محدثان معتبر - از شيعه و اهل سنّت - بنابر احاديث بسيارى، از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و ائمه‏عليهم السلام شمايل و اوصاف حضرت مهدى‏عليه السلام را در كتاب‏هاى خويش بيان كرده‏اند. مجموعه اين روايات را مى‏توان به سه دسته تقسيم كرد:

 دسته نخست، رواياتى است كه شمايل حضرتش را پس از ولادت و در ايام كودكى و در ايام حيات امام عسكرى‏عليه السلام، توصيف نموده‏اند.

 دسته دوم، حكاياتى است كه ملاقات كنندگان با آن حضرت در طول دوران غيبت، شمايل آن حضرت را ذكر كرده‏اند.

 دسته سوم، احاديثى است كه به نقل از معصومين‏عليهم السلام شمايل و ويژگى‏هاى جسمانى آن حضرت را هنگام ظهور و حكومت ايشان بيان كرده‏اند.

 1 . روايات دسته اوّل:

 يعقوب منقوش گويد:

خدمت امام يازدهم حسن عسكرى‏عليه السلام وارد شدم. درون حيات بر سكويى نشسته بود و سمت راستش اتاقى بود و بر آن پرده‏اى آويخته بود. عرض كردم:

اى سيد من! صاحب امر امامت بعد از شما كيست؟

فرمود: اين پرده را بالا بزن، آن را بالازدم، يك پسربچه به قامت پنج وجب - كه به نظر مى‏آمد هشت الى ده سال داشت - بيرون آمد. با پيشانى درخشان و روى سفيد و دو چشم براق و دو كتف ستبر و دو زانوى برگشته. در گونه راستش خالى و در سرش گيسوانى بود. بر زانوى پدر خود ابى‏محمد نشست؛ پس به من فرمود: اين است صاحب الامر شما».

 2 . حكايات دسته دوم:

 شمايل حضرت در پاره‏اى از حكايت‏هاى ملاقات نيز ذكر شده است. البته اينها همانند روايت‏هاى دسته اوّل و سوم اطمينان آور نيستند. ( ]   ملاقات با حضرت مهدى‏عليه السلام)

 3 . روايات دسته سوم:

 رواياتى است كه شمايل حضرت را در هنگام قيام و ظهور و عصر حكومت ذكر كرده است.

 1 - 3 . امام رضاعليه السلام فرمود:

 «... وَاِنَّ القائِمَ هُوَ الَّذى‏ اِذا خَرَجَ كانَ في سِنِّ الشُّيُوخِ وَمَنْظَرِ الشُّبَّانِ قَوِيّاً في بَدَنِهِ حَتَّى لوْ مَدَّ يَدَهُ اِلى اَعْظَمِ شَجَرَةٍ عَلى وَجْهِ الاَرْضِ لَقَلَعَها وَلَوْ صاحَ بَيْنَ الجِبالِ لَتَدَكْدَكَتْ صُخُورُها...»

«... قائم آن است كه چون ظهور كند، در سن پيران است و سيماى جوان دارد. نيرومند باشد تا به جايى كه اگر دست به بزرگ‏ترين درخت زمين اندازد، آن را از جا بكند و اگر ميان كوه‏ها نعره كشد، سنگ‏هاى آنها از هم بپاشد».

 2-3. اميرمؤمنان على‏عليه السلام بالاى منبر فرمود:

«يَخْرُجُ رَجُلٌ مِنْ وُلدى في آخِرِ الزَّمانِ اَبْيَضُ اللَّونِ مُشْرَبٌ بالحُمْرَةِ مَبْدَحُ البَطنِ عَريضُ الفَخِذَيْنِ عَظيمُ مَشاشِ المَنْكَبَينِ بِظَهرِه شامَّتانِ: شامَةٌ عَلى لَوْنِ جِلْدِه و شامَةٌ عَلى شِبهِ شامَةِ النَبىِ‏صلى الله عليه وآله...»

«مردى از فرزندانم در آخِرُالزّمان ظهور مى‏كند. رنگش سفيد آميخته به سرخى و شكمش بر آمده است. دو رانش ستبر و هر دو شانه‏اش قوى است. در پشتش دو خال است، مانند مهر؛ يكى به رنگ پوستش و يكى چون مهر نبوّت پيغمبرصلى الله عليه وآله».

 3 - 3 . آن‏حضرت فرمود:

«...وَهُوَ رَجُلٌ اَجْلَى الجَبِينِ، اَقْنَى الاَنْفِ، ضَخْمُ البَطْنِ، اَزْيَلُ الفَخِذَيْنِ بِفَخِذِهِ اليُمْنى‏ شامَةٌ، اَفْلَجُ الثَّنايا، وَيَملأُ الاَرضَ عَدلاً كَما مُلِئَتْ ظُلماً وَجُوراً»

«... او مردى است بلند پيشانى، داراى بينى باريكى كه ميانش اندك برآمدگى دارد. برآمده شكم، داراى ران‏هاى درشت و پهن است. خالى بر ران راست او است. ميان دو دندان پيشين او گشاده است...».

 4-3. امام باقرعليه السلام نيز در وصف آن حضرت فرمود:

«... او شخصى است سرخ و سفيد داراى چشمانى گرد و فرو رفته، ابروانى پر پشت و برجسته و شانه‏اى پهن...».

 5-3. امام على‏عليه السلام فرمود:

«مهدى داراى چشمانى سياه و درشت است. موهايى مجعد و خالى بر گونه دارد...».

 6-3. امام باقرعليه السلام فرمود:

«مهدى در حالى قيام خواهد كرد كه يك تار موى سفيد در سر و محاسن او ديده نمى‏شود».

 و همين معنا در كلام نورانى امام مجتبى‏عليه السلام آمده است كه حضرت مهدى در سن و سالى كمتر از چهل ظهور خواهد كرد.

 از روايات فوق و احاديث ديگر، مى‏توان حضرتش را اين گونه وصف نمود: چهره‏اش گندمگون، ابروانش هلالى و كشيده، چشمانش سياه و درشت و جذاب، شانه‏اش پهن، دندان‏هايش براق و گشاده، بينى‏اش كشيده و زيبا، پيشانيش بلند و تابنده، استخوان بندى‏اش استوار و صخره سان، دستان و انگشتانش درشت، گونه‏هايش كم گوشت و اندكى متمايل به زردى كه از بيدارى شب عارض شده، بر گونه راستش خالى مشكين، عضلاتش پيچيده و محكم، موى سرش بر لاله گوش ريخته، اندامش متناسب و زيبا، هيئتش خوش منظر و رباينده، رخساره‏اش در هاله‏اى از شرم بزرگوارانه و شكوهمند غرق، قيافه‏اش از حشمت و شكوه رهبرى سرشار، نگاهش دگرگون كننده و خروشش درياسان و فريادش همه گير است.

پيام هاي ديگران        link        چهارشنبه، 12 مهر، 1385 - حميد

وقت ظهور

در فرهنگ «مهدويّت» يكى از موضوعات مهم و مورد توجّه، مسأله «وقت ظهور» است؛ به گونه‏اى كه حتى سال‏ها قبل از ولادت حضرت مهدى‏عليه السلام، درباره آن از معصومين‏عليهم السلام پرسش مى‏شد.

 ائمه معصومين‏عليهم السلام نيز همواره مسائل مربوط به حضرت مهدى‏عليه السلام - به ويژه زمان ظهور آن حضرت - را از اسرار الهى دانسته و وقت‏گذاران را تكذيب كرده‏اند.

 با سيرى كوتاه در بوستان كلام الهى و بيانات نورانى ائمه اطهارعليهم السلام درباره وقت ظهور، به مطالب ذيل بر خواهيم خورد:

 1. علم و آگاهى از زمان دقيق ظهور، تنها به خداوند متعال اختصاص دارد.

 2. همواره معصومين‏عليهم السلام مردم را از تعيين وقت و وقت‏گذارى درباره ظهور حضرت مهدى‏عليه السلام، برحذر داشته و وقت‏گذاران را تكذيب كرده‏اند.

 3. روايات فراوانى رخداد ظهور را ناگهانى دانسته و احاديث ديگرى اصلاح امر فرج را يك شَبِه ذكر كرده است (البته اين نيز با تعيين وقت ظهور منافات دارد).

4. اگر چه پنهان بودن زمان ظهور از اسرار الهى است و حكمت الهى اقتضا نموده اين وقت نزد مردم مجهول و مكتوم باشد؛ ولى در بعضى روايات به پاره‏اى از حكمت‏هاى آن، اشاره شده و تا حدودى محدوده زمانى آن معين گشته است.

 5. با مراجعه به كلام نورانى معصومين‏عليهم السلام مى‏توان چگونگى آگاه شدن حضرت مهدى‏عليه السلام از هنگام ظهور را به راحتى دريافت.

 از آنجايى كه آن حضرت، مخفى بودن زمان ظهور را همانند زمان قيامت و رستاخيز قلمداد فرموده است؛ مى‏توان نتيجه گرفته كه: با مخفى بودن قيامت، يك نوع آزادى عمل براى همگان پيدا مى‏شود و از سوى ديگر چون وقت آن به طور دقيق معلوم نيست و در هر زمان محتمل است، نتيجه‏اش حالت آماده باش دائمى است. درباره قيام حضرت مهدى‏عليه السلام نيز اگر تاريخ تعيين مى‏شد و زمان ظهور دور بود، همه در غفلت و غرور و بى‏خبرى فرو مى‏رفتند و اگر زمانش نزديك بود، ممكن بود آزادى عمل را از دست بدهند و اعمالشان جنبه اضطرارى پيدا كند.

 همان گونه كه علم به زمان قيامت فقط در اختيار خداوند است، علم به زمان ظهور حضرت مهدى‏عليه السلام نيز در عهده خداوند است. در احاديث فراوانى از ظهور حضرت مهدى‏عليه السلام در كنار قيامت ياد شده است؛ از اين رو، برخى از ويژگى‏هاى آن همانند رستاخيز است.

 خداوند علم به قيامت را حتّى از پيامبر خود منتفى ساخته است: «از تو مى‏پرسند، چنان كه گويا تو از چون و چند آن آگاهى، بگو همانا علم آن نزد خداوند است».

 

 از اينجا مى‏توان نتيجه گرفت كه حتى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله نيز به زمان دقيق ظهور حضرت مهدى‏عليه السلام آگاه نيست و اينكه عده‏اى به خود جرأت مى‏دهند و به راحتى وقت ظهور را تعيين مى‏كنند، جاى بسى تأمل است!!

 همان گونه كه بيان شد در روايات فراوانى از ظهور آن حضرت به عنوان حادثه‏اى ناگهانى ياد شده و واضح است ناگهانى بودن آن، با تعيين قبلى وقت منافات دارد؛ چرا كه وقتى براى امرى زمان مشخص شد، ديگر دفعى و ناگهانى بودن آن معنا نخواهد داشت. به طور مسلم كسانى كه تعيين وقت مى‏كنند، سخنشان خلاف اين گروه روايات است.

 پاره‏اى از اين روايات را اين گونه مى‏توان دسته بندى كرد:

   الف . اصلاح شدن‏امرظهور دريك شب‏

 امام على‏عليه السلام مى‏فرمايد: «پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: مهدى از ما اهل بيت است كه خداوند امر [فرج ]او را در يك شب اصلاح مى‏فرمايد». «اَلْمَهْدِىُّ مِنَّا اَهْلَ الْبَيْتِ يُصْلِحُ اللَّه لَهُ اَمْرَهُ فِي لَيْلَةٍ»

 امام باقرعليه السلام نيز اين معنا را اين گونه بيان كرده است:  «خداوند امر [فرج‏] او را در يك شب اصلاح مى‏كند».

ب . آمدن همانند شهاب فروزان‏

 امام باقرعليه السلام پس از بيان غيبت حضرت مهدى‏عليه السلام، فرمود: «او همانند شهابى شعله‏ور ظاهر خواهد شد».

پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله نيز در اين باره مى‏فرمايد: «در آن هنگام همچون شهابى فروزان خواهد آمد».

 روشن است كه كلام معصومين‏عليهم السلام گزاف نيست و تشبيهات ايشان بدون حساب نبوده است. از سوى ديگر، «فرا رسيدن همچون شهاب» سخن از ناگهانى بودن، بدون پيش‏بينى قبلى، غافل‏گيرانه و سريع بودن آن مى‏باشد.

 

 البته در برخى روايات به صورت محدود زمان‏هايى براى رخداد اين حادثه بزرگ ذكر شده است.

 اين گونه روايات به چند دسته تقسيم مى‏شود.

 يك. رواياتى كه «جمعه» را به عنوان روز ظهور معرفى كرده است:

 امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايد: «قائم ما اهل‏بيت در روز جمعه ظهور خواهد كرد».

 دو. رواياتى كه روز ظهور را مصادف با روز عاشورا ذكر كرده است: امام باقرعليه السلام ضمن بياناتى درباره روز عاشورا فرمود: «... و اين روز (عاشورا) روزى است كه در آن قائم قيام خواهد كرد».

 سه. رواياتى كه ظهور حضرت مهدى‏عليه السلام را در سال فرد ذكر كرده است:

 امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايد: «قائم ظهور نمى‏كند مگر در سال فرد».

 چهار. برخى روايات نيز روز ظهور را شنبه ذكر كرده است:

 امام باقرعليه السلام فرمود: «قائم در روز شنبه‏كه روزعاشورااست خروج‏مى‏كند».

اگرچه قرائنى چند بر ظهور حضرت مهدى‏عليه السلام در روز جمعه وجود دارد؛ ولى اين روايت و امثال آن را مى‏توان به اين صورت توجيه كرد كه اولين روز ظهور جمعه است و از آنجايى كه قيام و خروج آن حضرت پس از ظهور است، قيام و خروج آن حضرت در روز شنبه اتفاق خواهد افتاد.

 

 اطلاع حضرت مهدى از وقت ظهور

حال اين پرسش پيش مى‏آيد كه اگر خود حضرت مهدى‏عليه السلام، از زمان دقيق ظهورآگاهى‏ندارد، پس چگونه درآستانه ظهور از وقت آن آگاه خواهد شد؟

 در اين بخش نيز روايات فراوانى ذكر شده كه راه‏هاى حصول علم حضرت به زمان ظهور را بيان كرده است؛ مانند:

 يك. آگاه شدن از طريق الهام‏

امام صادق‏عليه السلام ذيل آيه شريفه «فَاِذا نُقِرَ فِى النَّاقُور»، فرمود: «به درستى كه از ما امامى پنهان است و چون خداى تعالى بخواهد او را ظاهر سازد، نكته‏اى در قلبش ايجاد مى‏كند، پس او ظاهر شود و به دستور خداى تعالى قيام نمايد».

 دو. آگاه شدن از طريق برافراشته شدن پرچم قيام‏

 در رواياتى چند اشاره شده كه وقتى ظهور آن حضرت نزديك شد و زمان قيام فرا رسيد، پرچمى كه آن حضرت هنگام ظهور در دست خواهد داشت، به اذن و اراده الهى برافراشته شده، امام‏عليه السلام را به فرمان قيام آگاه خواهد كرد.

 سه. آگاه شدن از طريق بيرون آمدن شمشير آن حضرت از غلاف‏

 رسول گرامى اسلام فرمود: «براى او شمشيرى است در غلاف، پس هنگامى كه وقت ظهورش فرا رسيد، آن شمشير از غلافش خارج مى‏شود. خداوند آن شمشير را به سخن در مى‏آورد و شمشير به حضرتش مى‏گويد: اى ولى خدا! خارج شو كه ديگر نشستن در مقابل [ستم‏] دشمنان خدا جايز نيست. پس او ظهور مى‏كند».

 

 در پايان گفتنى است كه مخفى بودن زمان ظهور حضرت مهدى‏عليه السلام، داراى حكمت‏هاى فراوانى است؛ از جمله:

1. زنده نگه داشتن روح اميد و انتظار در جامعه در طول غيبت حضرت مهدى‏عليه السلام؛

2. معنا پيدا كردن امتحان شيعيان در عصر غيبت؛

3. غافلگير كردن مخالفان و دشمنان.

از آنجايى كه يكى از دلايل غيبت حضرت مهدى‏عليه السلام تلاش دشمنان براى نابودى آن حضرت بود؛ از اين رو روشن بودن زمان ظهور، دشمنان را براى از بين بردن و مقابله با آن حضرت آماده مى‏سازد؛ در حالى كه نامعلوم بودن و ناگهانى بودن زمان ظهور، باعث غافلگيرى دشمنان خواهد شد.

پيام هاي ديگران        link        یکشنبه، 9 مهر، 1385 - حميد